عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
154
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
يكى از غلامان رفت و كنار او ايستاد تا نمازش را سلام داد ، آنگاه به او گفت : برخيز همراه من بيا بارى را از كاخ امير كه از آن من است ببر ، باربر گفت : باربرى ديگر جستجو كن كه من خستهام ، غلام گفت : راه نزديك و بار سبك است . باربر گفت : عزيز من اين را مىدانم تو كه مىتوانى باربر ديگرى پيدا كنى مرا از اين كار معاف دار كه من وارد شدن به اين كاخ را خوش نمىدارم ، غلام گفت : چارهاى نيست يا خود برخيز يا ترا بلند مىكنم و با درشتى سخن گفت . مرد برخاست پشتى خويش را بر گردن افكند و طبق را برداشت و به راه افتاد و اين آيات را تلاوت مىكرد : « وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ » و « فَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اللَّهُ فِيهِ خَيْراً كَثِيراً » « 45 » ، « شايد چيزى را ناخوش داشته باشيد و حال آنكه همان براى شما خير است » « شايد چيزى را ناخوش داشته باشيد و خداوند در آن خير بسيارى قرار دهد » . غلام او را به كاخ درآورد و بالا برد و بر همان هيأت كه بود برابر امير نگه داشت ، امير فرمان داد بنشيند ، همنشينانش اعتراض كردند كه اى امير ! اين كيست كه با اين كثافت و سر و وضع نامرتب او را اجازه نشستن مىدهى ؟ فرمود : خاموش باشيد . آنگاه از آن مرد پرسيد : آيا از مردم اين شهرى ؟ گفت : آرى ، پرسيد : پيشه تو چيست ؟ گفت : همين كه مىبينى باربرى ، گفت : چند نانخور دارى ؟ گفت : همه ما نان خوران خداونديم ، مادرى پير و از كارافتاده و خواهرى كور و زمينگير دارم ، امير پرسيد : زن و فرزند ؟ گفت : نه زن دارم و نه فرزند ، پرسيد : درآمد تو چه مقدار است ؟ گفت : آن مقدار كه روزى من باشد ولى به لطف خداى متعال هيچ روزى نمىگذرد مگر اينكه در كفايت هستيم ، پرسيد تمام مدت روز را باربرى مىكنى و ياراى اين كار را دارى ؟ گفت : چون نماز صبح را مىگزارم تا نيمروز در پى كسب روزى هستم آنگاه تا فراغت از نماز عصر استراحتى مىكنم و پس از نماز عصر تا هنگام شب نيز به استراحت مىپردازم . امير پرسيد : مگر در شب آرامش و استراحت نيست ؟ گفت : اگر شب را در آسايش بگذرانم به روز رستخيز بينوا و تهىدست خواهم بود . امير خواست با زيركى از او سخنى بشنود ، گفت : چگونه است كه ديدم تنها خوراك خوردى ، چرا همراه مادر و خواهرت غذا نمىخورى ؟ گفت : آن دو روزه مىگيرند و من معمولا شام خود را همراه افطار ايشان مىخورم ، امير گفت : آن پارههاى نان را بيرون بياور ، مرد كيسه خود را گشود و پارههاى نانهاى خشك را كه سياه و سرخ و سپيد بود بيرون آورد . امير ساعتى با
--> ( 45 ) . بخشى از آيات 215 سوره بقره و 19 نساء .